Submit ExpressFree Webmaster Tools

مطالب درسی و کمک درسی و ادبی

در این وبلاگ مطالب ادبی و علمی از منابع مختلف جمع آوری شده تا از آن ها استفاده نمایید.

مطالب درسی و کمک درسی و ادبی

در این وبلاگ مطالب ادبی و علمی از منابع مختلف جمع آوری شده تا از آن ها استفاده نمایید.

مطالب ادبی گرد آوری شده در این وبلاگ از منابعی مانند کتاب ها ، مجله ها ، سایت ها و وبلاگ ها گرد آوری شده است. در ضمن هرگونه کپی برداری بدون
ذکر منبع ممنوع میباشد.

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
محبوب ترین مطالب
آخرین نظرات
  • ۶ خرداد ۹۵، ۱۴:۵۳ - ....مسعود ....
    ممنونم
  • ۵ خرداد ۹۵، ۱۳:۴۷ - سیّد محمّد جعاوله
    متشکرم
  • ۲۹ ارديبهشت ۹۵، ۲۲:۱۹ - محمد محبی
    عالی بود
  • ۲۶ ارديبهشت ۹۵، ۱۴:۲۴ - نرگس جهانبخشی
    زیبابود

من،تو و او

چهارشنبه, ۴ آذر ۱۳۹۴، ۰۵:۳۷ ب.ظ
من به مدرسه می رفتم تا درس بخوانم.
تو به مدرسه می رفتی، به تو گفته بودند باید دکتر شوی.
او هم به مدرسه میرفت، اما نمی دانست چرا!

من پول تو جیبی ام را هفتگی از پدرم می گرفتم.
تو پول تو جیبی نمی گرفتی، همیشه پول در خانه ی دم دست بود.
او هر روز بعد از مدرسه، کنار خیابان آدامس می فروخت...

معلم گفته بود انشا بنویسید:

موضوع این بود :(( علم بهتر است یا ثروت؟))

من نوشته بودم علم بهتر است؛مادرم میگفت با علم می توان به ثروت رسید.
تو نوشته بودی علم بهتر است؛شاید پدرت گفته بودتو از ثروت بی نیازی.
او اما انشا ننوشته بود... برگه ی او سفید بود؛ خودکارش روز قبل تمام شده بود...

معلم آن روز او را تنبیه کرد.

آن روز او برای تمام نداشته هایش گریه کرد.

هیچ کس نفهمید که او چقدر احساس حقارت کرد.

خوب،معلم نمی دانست او پول خرید خودکار را نداشت؛ و یا
شاید هم نمی دانست ثروت و علم گاهی به هم گره می خورند.

گاهی نمی شود بی ثروت از علم چیزی نوشت...

من در خانه ای بزرگ می شدم که بهار توی حیاطش بوی پیچ امین الدوله می آمد.
تو در خانه ای بزرگ می شدی که شب ها در آن بوی دسته گل هایی میپیچید که پدرت برای مادرت می خرید.
او اما در خانه ای بزرگ میشد که در و دیوارش بوی سیگار و تریاکی را می داد که پدرش می کشید...

سال های آخر دبیرستان بود...

باید آماده می شدیم برای ساختن آینده.

من باید بیشتر درس می خواندم و دنبال کلاس های تقویتی و کنکور بودم.
تو تحصیل در دانشگاه های خارج از کشور برایت آینده بهتری را رقم میزد.
او اما انگیزه داشت ، نه پول. درس را رها کرده بود و دنبال کار می گشت...

روزنامه چاپ شده بود.

هر کس دنبال چیزی در روزنامه می گشت...

من رفتم روزنامه بخرم که اسمم را در صفحه ی قبولی های کنکور جست و جو کنم.
تو رفتی روزنامه بخری تا دنبال آگهی اعزام دانشجو به خارج از کشور بگردی.
او اما نامش در روزنامه بود... روز قبل، در یک دعوای خیابانی کسی را کشته بود!
من آن روز خوشحال تر از آن بودم که بخواهم به این فکر کنم که کسی، کسی را کشته است.
تو آن روز هم مثل همیشه بعد از دیدن عکس های روزنامه آن را به کناری انداختی.
او اما آنجا بود... در بین صفحات روزنامه!
برای اولین بار بود که در زندگی اش این همه به او توجه شده بود...

چند سال گذشت...

وقت گرفتن نتایج بود.

من منتظر گرفتن مدرک دانشگاهی ام بودم.
تو میخواستی با مدرک پزشکی ات برگردی؛ همان آرزوی دیرینه ی پدرت.
او اما هر روز منتظر شنیدن صدور حکم اعدامش بود...

وقت قضاوت بود.

جامعه ی ما همیشه قضاوت میکند.

من خوشحال بودم که مرا تحسین میکنند.
تو به خود می بالیدی که جامعه ات به تو افتخار میکنند.
او شرمسار بود که سرزنش و نفرینش می کنند...

زندگی ادامه دارد...

هیچوقت پایان نمی گیرد...

من موفقم؛ من میگویم نتیجه ی تلاش خودم است!
تو خیلی موفقی؛ تو می گویی نتیجه ی پشتکار خودت است!!
او اما زیر مشتی خاک است... مردم گفتند مقصر خودش است...!

من ، تو و او ؛

هیچگاه در کنار هم نبودیم.

هیچگاه همدیگر را نشناختیم.

اما من و تو اگر به جای او بودیم، آخر داستان چگونه بود؟؟؟

هر روز  از کنار مردمانی می گذریم که یا من اند ، یا تو و یا او؛

و به راستی نه موفقیت های من به تمامی از آن من است و نه تقصیر های او همگی از آن اوست...

منبع:مجله ی اینترنتی برترین ها



نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی